کودک‌فروشی برای زنده ماندن؛ روایت تلخِ پدران افغان

    • نویسنده, یوگیتا لیمای
    • شغل, گزارش‌گر جنوب آسیا و افغانستان
  • منتشر شده در
  • زمان مطالعه: ۷ دقیقه

با طلوع خورشید صدها مرد افغان به چوک شهر چغچران در مرکز غور جمع می‌شوند. آن‌ها در کنار جاده‌ها صف می‌کشند تا کسی پیدا شود و برای‌شان کاری پیشنهاد دهد. لقمه نانی که در آخر روز به خانه می‌برند بستگی به این دارد که آیا کسی به آن‌ها کار پیشنهاد می‌کند یا خیر.

اما چالش‌هایی که در برابرشان هست، کم نیست.

جمعه خان ۴۵ ساله، در شش هفته گذشته تنها سه روز کار کرده است و روزانه ۱۵۰ تا ۲۰۰ افغانی درآمد داشته است.

«کودکانم سه شب پی‌هم شکم گرسنه به خواب رفتند. همسر و کودکانم گریه می‌کردند. برای خریدن مقداری آردی پیش همسایه‌ام رفتم. عذر کردم که به من پول قرض بدهد.»

او می‌افزاید:«از این می‌ترسم که کودکانم از گرسنگی بمیرند.»

اما تنها او با چنین مشکلی روبه‌رو نیست.

هشدار: این مطلب حاوی جزئیات ناراحت‌کننده است.

ملل متحد می‌گوید امروز در افغانستان، سه نفر از هر چهار نفر نمی‌توانند نیازهای روزمره شان را فراهم کنند.

بیکاری فراگیر است، نظام صحت و درمان با مشکل روبه‌رو است و کمک‌هایی که زمانی نیازهای اساسی میلیون‌ها نفر را برآورده می‌کردند، به مراتب کم شده است.

کشور حالا با گرسنگی بی‌سابقه روبه‌رو است، ۴ میلیون و ۷۰۰ هزار نفر، تقریبا ده درصد جمعیت افغانستان فاصلهٔ زیادی با قحطی ندارند.

غور از ولایت‌هایی است که بیشترین آسیب را از این بحران دیده است.

مردان این سرزمین در نهایت فقر و درماندگی به سر می‌برند.

ربانی در حالیکه بغضی گلویش را گرفته می‌گوید: «به من زنگ زدند و گفتند که کودکانم دو روز است چیزی نخورده‌اند.»

«احساس کردم که باید خودم را بکشم. بعدش فکر کردم که آن وقت خانواده‌ام را چگونه کمک کنم؟ بنابراین اینجا آمدم که کار پیدا کنم.»

بغض به خواجه احمد اجازه نمی‌دهد که بیشتر از چند کلمه صحبت کند.

او می‌گوید: «ما گرسنگی می‌کشیم. فرزندان بزرگترم فوت کردند، بنابراین من باید کار کنم تا خانواده‌ام را نان بدهم. اما من سالخورده هستم، کسی نمی‌خواهد برای من کاری بدهد.»

زمانی که یک نانوایی در چهارراهی شهر باز می‌شود صاحب نانوایی نان‌های خشک را به جمعیت حاضر توزیع می‌کند.

در چند ثانیه، نان‌ها با هجوم مردم تکه تکه می‌شوند و مردان با چنگ زدن تلاش می‌کنند تا تکه‌های نان را فراچنگ آورند.

ناگهان ازدحام دیگری شکل می‌گیرد. مردی سوار با موترسایکل می‌خواهد کارگری را برای انتقال خشت با خود ببرد و ده‌ها مرد او را محاصره می‌کنند.

در دو ساعتی که ما آن‌جا بودیم تنها سه مرد کار پیدا کردند.

در همان نزدیکی، خانه‌های گلی ساده در دامنه‌های کوه سیاه‌کوه به روی تپه‌های خاکی قرار دارند. تأثیر ویرانگر بیکاری در این منطقه به وضاحت دیده می‌شود.

عبدالرشید عظیمی ما را به خانه‌اش می‌برد و دو دختر دوگانه‌گی اش رقبه و راحله هفت ساله را نزد ما فرا می‌خواند.

آن‌ها را به خود نزدیک نگه‌ می‌دارد می‌خواهد توضیح دهد که چرا مجبور به انتخاب گزینه‌ای دشوار شده است.

او با گریه می‌گوید: «می‌خواهم دخترانم را بفروشم. من فقیرم، قرضدار و نیازمند.»

او می‌افزاید: «وقتی خانه می‌آیم، لب‌هایم خشک اند، گرسنه، خسته، درمانده و گیچ هستم. کودکانم به من می‌گوبند، بابا! به ما نان بده. اما چگونه بتوانم بدهم؟ کار کجاست؟»

عبدالرشید به ما می‌گوید که چرا می‌خواهد فرزندانش را به ازدواج و یا هم کار در خانه‌ دیگران بفروشد.

«اگر یک دخترم را بفروشم، می‌توانم باقی کودکانم را تا چهار سال نان بدهم.»

او راحله را در آغوش می‌گیرد و گونه‌هایش را می‌بوسد: «قلبم را می‌شکند اما تنها راه همین است.»

کیهان مادر آن‌ها می‌گوید: «تنها می‌توانیم نان خشک و آب گرم بخوریم، حتی چای نداریم.»

دو پسر نوجوان آن‌ها در شهر بوت رنگ می‌کند. یک پسر دیگر شان زباله جمع‌آوری می‌کند و کیهان برای پخت و پز آن را می‌سوزاند.

سید احمد می‌گوید که او مجبور شد دختر پنج ساله‌اش، شائقه، را بفروشد پس از آنکه به اپاندیس و یک غده در جگرش مبتلا شد.

او می‌گوید: «پولی برای درمان او نداشتم، بنابر این او را به یک خویشاوندم فروختم.»

عملیات شائقه با موفقیت انجام شد. پول آن از ۲۰۰ هزار افغانی تأمین شد که این دخترک را در بدل آن فروخته بودند.

او می‌گوید: «اگر تمام پول را همان زمان از آن مرد می‌گرفتم، دخترم را با خود می‌برد. بنابراین به او گفتم تنها مقداری پول بدهد تا تداوی دخترم را بکنم. و در پنج سال آینده باقی پول را داده و در نهایت دخترم را ببرد.»

شائقه دستان کوچکش را به دور گردن پدر حلقه زده. پیوند عاطفی آن‌ها آشکار است اما پنج سال بعد او باید پدر را ترک کند و به خانه خویشاوند خود برود.»

سعید می‌گوید: «اگر پول می‌داشتم این تصمیم را نمی‌گرفتم.

«بعد گفتم، شاید بدون عملیات بمیرد. دست‌کم این‌طور زنده می‌ماند.»

دو سال پیش، سعید مقدار کمکی دریافت می‌کرد.

او مانند میلیون‌ها افغان دیگر، کمک‌های غذایی از قبیل، آرد، روغن، دال و مکمل‌های غذایی به کودکان دریافت می‌کرد.

اما قطع گسترده کمک‌ها در سال‌های اخیر خانواده‌ها را از کمک‌های نجات‌بخش محروم کرده است.

امریکا که از بزرگترین کشورهای کمک‌کننده برای افغانستان به شمار می‌رود، تقریبا تمام کمک‌هایش به این کشور را سال گذشته قطع کرد.

اهداکنندگان دیگر مانند بریتانیا نیز کمک‌های‌شان به افغانستان را به طور چشم‌گیر کاهش داده‌اند.

آمار ملل متحد نشان می‌دهد که کمک‌هایی که امسال دریافت شده ۷۰ درصد کمتر از سال گذشته میلادی است.

خشک‌سالی که نیمی از ولایت‌های افغانستان را متأثر ساخته در این بحران نقش عمده دارد.

عبدالمالک یکی از روستائیان می‌گوید: «ما از کسی کمک دریافت نکرده‌ایم، نه از حکومت نه هم از کدام نهاد غیردولتی.»

حکومت طالبان که در آگست ۲۰۲۱ قدرت را به دست‌گرفت، نظام پیشین افغانستان را مقصر بحران بشری در کشور می‌داند.

حمدالله فطرت، معاون سخنگوی حکومت طالبان می‌گوید: «در بیست سال تهاجم [خارجی]، به دلیل سرازیر شدن دالرهای امریکایی یک اقتصاد مصنوعی ایجاد شد.»

او‌می‌افزاید: «پس از پایان اشغال، ما فقر، تنگدستی، بیکاری و مشکلات دیگر را به ارث بردیم.»

از سویی هم سیاست خود طالبان به ویژه محدود کردن فعالیت زنان، از دلایلی اصلی کاهش کمک‌های بین‌المللی است.

زمانی که از او در این باره پرسیدیم، هر گونه مسئولیت در قطع کمک‌ها را رد کرد و تأکید کرد که کمک‌های بشردوستانه نباید سیاسی شود.

فطرت همچنان به برنامه‌های طالبان برای «کاهش فقر و ایجاد مشاغل با اجرای پروژه‌های اقتصادی» خبر داد. مانند طرح‌های زیرساختی و استخراج معادن.

اما در حالیکه برنامه‌های درازمدت می‌توانند روزی به مردم کمک‌کننده باشند، اما روشن است که میلیون‌ها نفر بدون کمک‌های عاجل زنده نخواهند ماند.

مانند محمد هاشم که دختر ۱۴ ماهه‌اش چند هفته پیش جان سپرد.

او می‌گوید: «دخترم از گرسنگی و در نبود دوا جان داد... زمانی که یک کودک گرسنه و مریض باشد، روشن است که می‌میرد.»

بزرگ یک روستا گفت که نرخ مرگ و میر نوزادان به خصوص به‌علت سوءتغذیه در دو سال اخیر «بسیار بالا» رفته است.

اینجا اما رقم رسمی از میزان مرگ و میر وجود ندارد، تنها قبرستان‌ها می‌توانند شواهدی از مرگ گسترده نوزادان بدهند.

مانند همیشه، ما قبرهای کوچک و بزرگ را جداگانه شمردیم. قبرهای کوچک دو چند قبر افراد بزرگسال بودند، موردی که نشان می‌دهد که مرگ و میر کودکان دو برابر بزرگسالان است.

شواهدی بیشتری در شفاخانه ولایتی چغچران دیده می‌شد.

بخش نوزادان مزدحم‌ترین بخش این شفاخانه است.

بسترهای این شفاخانه پر اند، بعضاً دو کودک در یک تخت قرار داده شده‌اند.

بشتر آن‌ها کم‌وزن اند و اکثر شان مشکل تنفسی دارند. یک پرستار، تختی کوچکی را که دو نوزاد دختر دوگانگی در آن قرار دارند، خود می‌آورد. آن‌ها دو ماه زودتر از موعد به دنیا آمده اند؛ یکی‌شان تنها دو کیلو و دیگری یک کیلوگرام وزن دارند.

وضعیت آن‌ها وخیم است و به دستگاه اکسیجن وصل هستند.

مادرشان، شکیلا ۲۲ ساله، در وارد ولادی بستر است.

گل‌بدن مادرکلان نوزادان می‌گوید: «او خیلی ضعیف است چرا که در زمان بارداری چیزی به جز نان و چای نبود که بخورد. همین سبب شد که نوزادان حالا در این وضعیت باشند.»

چند ساعت پس از آن‌که ما شفاخانه را ترک کردیم، نوزادی که دو کیلو وزن داشت پیش از آن که نامی داشته باشد، جان باخت.

مادرکلان آن‌ها روز بعد به ما گفت: «داکتر تلاش کرد او را کمک کند اما او جان داد.»

گل‌بدن می‌گوید:«من بدن کوچکش را بسته کردم به خانه بردم، وقتی مادرش فهمید، ضعف کرد.»

او می‌گوید، امیدوار است نوزاد دیگر زنده بماند.

پرستار فهیمه هاشمی می‌گوید که بعضی روزها تا سه نوزاد نیز جان می‌دهند.

«در ابتدا دیدن مرگ نوزادان خیلی سخت بود. اما حالا تقریباً به امر عادی تبدیل شده است.»

داکتر محمد موسی اولدت رئیس بخش نوزادان شفاخانه می‌گوید که نرخ مرگ و میر نوزادان به ۱۰ درصد افزایش یافته است که قابل قبول نیست.

او می‌افزاید: «به علت فقر، شمار بیماران روز به روز افزایش می‌یابد. و ما ظرفیت لازم برای تداوی این بیماران را نداریم.»

ضمیر که شش هفته‌ پیش زاده شده، در بخش مراقبت‌های ویژه کودکان از مننژیت و سینه‌وبغل رنج می‌برد. هر دو بیماری قابل درمان اند اما داکتران باید آزمایش ایم‌آر‌ای کنند مه امکانات لازم برای انجام آن وجود ندارند.

تکان‌دهنده ترین چیزی که داکتران به ما گفتند این است که شفاخانه دارو ندارد که به بیماران تجویز کند. خانواده‌ها مجبور اند تا داروی‌شان را از دواخانه‌های شخصی بخرند.

فهیمه می‌گوید:‌«بعضی وقت‌ها اگر دوایی از نوزاد خانواده‌هایی که وضع اقتصادی بهتر داشته باشند، باقی بماند ما آن را گرفته و به کودکانی می‌دهیم که خانواده‌های شان توان مالی ندارند.»

نبود پول بسیاری از خانواده‌ها را مجبور می‌سازد تصمیم‌های دشوار بگیرند.

نواسه گل‌بدن کمی توان گرفته و تنفس‌اش منظم شده است. اما چند روز بعد خانواده‌اش مجبور شد او را به خانه انتقال بدهند چرا که توانایی پرداخت پول شفاخانه را نداشتند.

ضمیر نیز به همین سبب به خانه منتقل شد.

این کودکان با بدن‌های لاغر شان حالا باید به تنهایی برای زنده ماندن مبارزه کنند.

گزارش تکمیلی: ایموجن اندرسن، محفوظ زبیدی و سنجای گنگولی